۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه
زندانی
۱۳۹۰ آبان ۱۰, سهشنبه
امپراطور
۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه
احمقانه تر از حقیقت
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
و خدا فیسبوک را آفرید
۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه
جدایی نادر از سیمین
۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه
رستوران
۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه
The one percent (اون یه درصد بالایی)
به نظر من اگر با هر مدلی جز این به دیدن فیلم مستند the one percent بشینی با سوالات فلسفی غیر قابل پاسخ مواجه خواهی شد.
فیلم توسط یکی از نوادگان جانسون(صاحب کارخانه جانسون & جانسون) به نام جِیمی جانسون ساخته شده است. از دیدگاه ساخت، پیوستگی داستان و نوع فیلم برداری فیلم از کیفیت خیلی بالایی برخوردار نیست. ولی مصاحبه هایی که انجام شده است و تا حدی نوع پیام فیلم بی نظیر است.
من در دو بخش قصد دارم فیلم را مورد تجزیه و تحلیل قرار بدهم. بخش اول نگاه (تا حدی جهانبینی) آدمهای با سرمایه کلان است و بخش دوم که بعدا در رابطه اش خواهم نوشت در رابطه با فلسفه سرمایه داری و کپیتالیسم خواهد بود.
افرادی که در فیلم ظاهر می شوند دو دسته اند. یک دسته کسانی هستند که خود از دیوار جامعه سرمایه داری بالا رفته اند و مال و منالی به هم زده اند. طمع برای بیشتر داشتن را می توان در این افراد مشاهده کرد. بخشی از فیلم از یک کنفرانسی به نام ثروت تهیه شده است. کنفرانسی که شرکت کنندگان آن از طبقات بالایی جامعه تشکیل شده اند. در جایی از کنفراس یک مشاور دارایی در حال سخنرانی و به نوعی تبلیغ کار خود است. او می گوید "هدف من در رابطه با خانواده هایی که با آنها کار می کنم این است که ثروتشان به قدری باشد که تا حداقل پنج نسل بعد بتوانند به آسودگی زندگی کنند!". در جایی دیگری از فیلم مصاحبه ای با Paul Orfalea موسس FedEx پخش می شود. وی در جواب جیمی که می پرسد آیا دوست دارید که صدها میلیون دلار علاوه بر آنچه که داری داشته باشی یاسخ می دهد حتما "من خیلی بیشتر از اینها می خواهم"، "دوست دارم روزی به ماه بروم و وقتی به زمین نگاه می کنم بگویم آه این بخشی از دارایی من است".
دسته دوم کسانی هستند که پدرانشان از دیوار سرمایه داری بالا رفته اند و امروز به واسطه رابطه خانوادگی از بالا به پایین نگاه می کنند. برخرد این آدمها با سرمایه ای که به دست آورده اند جالب است. عده ای دل را به دریا زده اند و می کوشند از آنچه از بخت خوبشان به دستشان رسیده لذت ببرند. جز تفریح کاری نمی کنند. در حقیقت کاری ندارند که بکنند. ثروت برایشان مهیاست و تنها کاری که (شاید) بککند این است که با مشاور داراییشان دیدار کنند که ببینند چقدر به ثروتشان افزوده شده است. ولی چیزی که توجه مرا جلب کرد افرادی بودند که از ثروت به ارث رسیده گذشته بودند و ترجیح داده بودند زندگی خودشان را آغاز کنند. برای مثال فیلم با نوه دختر Warren Buffett مصاحبه می کند که از خانواده پولدار خود بیرون آمده است و در یک آپارتمان کوچک زندگی می کند و برای آنکه امورات خود را بگذراند در یک خانواده پولدار دیگر خدمتکاری می کند.
از نگاه من کسانی که خود مالک ثروتی شده اند (و البته نه به هر نحوی) قابل احترامند و طمعشان برایم قابل درک است. ولی وارثان ثروت به نظرم آدمهای خود باخته ای هستند و به همین خاطر است که رفتارهای عجیب و غریب از خود نشان می دهند. برای مثال پدر جِیمی (جیم جانسون) در اوان جوانی یکی از فعالان مبارزه با فاصله طبقاتی بوده ولی امروز با فیلم ساختن پسرش و سوالاتش در همین رابطه مخالفت می کند.
۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه
قدرت
--
۱۳۹۰ شهریور ۸, سهشنبه
هوا و انتخابات
کش رفته شده از فیسبوک یکی از دوستان :)
۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه
ابتدا و انتها

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه
twelve angry men

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه
جایی برای بودن

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه
خط پایان

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه
مهمان

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه
گوگل بعلاوه
۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه
در راستای طرح (احتمالی) سوال از رییس جمهور.
۱۳۹۰ تیر ۷, سهشنبه
از خبرگزاری فارس (ره) انتظار نداشتم!
۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه
Far From Heaven

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه
گالیا

دیر است ، گالیا!
در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ ...آه
این هم حکایتی ست
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پردههای ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...
دیر است گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!
یاران من به بند،
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه
زود است گاليا
در گوش من فسانهٔ دلدادگي مخوان
اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
زود است گالیا! نرسیدست کاروان...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت،
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو،
عشق منهوشنگ ابتهاج
۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه
۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه
قوی سیاه

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه
من یک ایرانیم و در برابر کشورم تحت هر شرایطی و در هر مقامی مسئولم.
۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه
۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه
تاریکی

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه
برای سحابی ها

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۳, سهشنبه
نوسازی پالایشگاهها
زنده باد خاتمی چه موافقم باشد چه مخالف

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه
خشکسالی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه
شکایت ایرنا از کیهان
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سهشنبه
بازی کثیف به قلم مسعود بهنود
...
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
دریاچه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه
اخه یکی نیست بگه...
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سهشنبه
شوخی با نیما یوشیج
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه
تاخیر در تصویب بودجه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه
همراه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه
کلامی از حافظ

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سهشنبه
Source Code

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه
رقص

در گوشه ای ایستاده بود و طلوع خورشید را تماشا می کرد. به طرفش رفتم. دستش را گرفتم و شروع کردیم به رقصیدن. در تابش نور آفتاب بهتر می توانستم پوست سفیدش را ببینم، لبان سرخش را و سیاهی چشمانی که مرا بی اختیار به خود خیره می کرد. باد می وزید و برگهای مرده درختان را به زمین می ریخت. و ما می رقصیدیم در آهنگ خرد شدن برگها زیر پاهایمان. آه که من سرا پا حسادت بودم. حسادت بر قطره بارانی که بر گونه هایش لیز می خرد و بر زمین می افتد. و حسادت بر شکوفه ای که در مسیر سقوطش در لابلای گیسوانش به دام افتاده بود. می رقصیدیم و می چرخیدیم، با رقص دانه های برف و چرخش شبانه روز. رقصیدیم و چرخیدیم؛ پاهایمان سست شد؛ بر زمین افتادیم وغروب خورشید را به تماشا نشستیم دست در دست هم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم/دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه
خدای شکست

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سهشنبه
تو خاورمیانه همه چیز برعکسه!
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
تازه نفسها
