‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان کوتاه، اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان کوتاه، اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

باران

در دهکده ما سالهاست که باران نباریده است. در گوشه و کنار دهکده درختان خشکیده را می بینی که یا بر زمین افتاده اند و یا ایستاده زیر تابش شدید آفتاب سوخته اند. گه گاه از مکانی نامعلوم بوی مردار به شمام می رسد. اما هچ کس راجع به آن حرفی نمی زند چرا که این در قوانین دهکده جرم است.

امروز روز دعای باران است. این برنامه سالهاست که ادامه دارد و بارانی نباریده است. کدخدا می گوید که نیت اهالی خالص نیست و برای همین دعای باران کارساز نبوده است. هر هفته جیره آب را کمتر می کنند. عده زیادی، که کدخدا آنان را سست اراده می خواند، به دهکده های اطراف مهاجرت کرده اند. شنیده ام در دهکده های دیگر آب بر روی زمین جاری می شود. حتی شنیده ام که در آنجا پوست زمین دیگر زبر و زمخت نیست؛ لطیف و مرطوب است. باور کردنش برایم سخت است. کدخدا می گوید که اهالی دهکده های دیگر دچار توهمند و نمی توانند واقعیت را آن گونه که هست ببینند. او می گوید که باران فقط بر کسانی می بارد که خالصانه برای باریدنش دعا می کنند.

از خانه خارج می شوم و از کوچه پس کوچه های دهکده می گذرم تا به مکان دعا برسم. چند نفر را می بینم که روی زمین افتاده اند. چشمانشان بسته است و لبهای خشکشان گه گاه تکان کوچکی می خورد. احتمالا در حال دعا خواندند. تلاش می کنم تا به باران فکر کنم. ولی بوی مرداری که در هوا پیچیده است تمرکزم را به هم می ریزد. به این فکر می کنم که آیا در دهات دیگر نیز چنین بویی به مشام می رسد. می دانم که جیره آب را کمتر خواهند کرد ولی نمی توانم فکرم را کنترل کنم. افسوس! سست اراده شده ام!

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

عروسک

در ایستگاه نشسته بود و به دو چرخه صورتی کوچکی که کنارش قرار داشت تکیه داده بود. غرق در باز کردن بسته بندی عروسکی بود که به نظر می آمد به تازگی خریده است. آرام آرام چسبها را از روی مقوا باز می کرد. مشخصا نمی خواست به بسته بندی صدمه ای وارد شود. گویی بر آن بود تا عروسک را به فروشنده اش باز گرداند و یا به شخص دیگری بفروشد.

مقوا را باز کرد و با مراقبت تمام در کوله پشتی اش جا داد. احتیاط می کرد که مبادا خم شود یا به طرح آن لطمه ای وارد گردد. بعد عروسک را برداشت و شروع کرد به شانه کردن موهایش. کفشهایش را پوشاند و لباسهایش را مرتب کرد؛ مدتی عروسک را روی پاهایش گذاشت، نوازشش می کرد و با صدایی ناواضح زیر لب زمزمه می نمود.

وقت رفتن بود. زیپ عقب کوله اش را باز کرد و عروسک را در آن قرار داد. اما قد عروسک از درازای کوله بلندتر بود و هرچه تلاش کرد نتوانست عروسک را در آن جای دهد. بعد از چندی از داخل کوله یک قیچی درآورد و گردن عروسک را چید. حال می توانست هم سر و هم بدن را در کوله قرار دهد. از جایش بلند شد. کوله اش را روی سبد رنگارنگی که در جلوی دوچرخه بود قرار داد و به راه افتاد.

http://www.youtube.com/watch?v=bPvAQxZsgpQ

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

زندانی

روی تخت دراز کشیده بود. کت و شلوار به تن داشت. بدنش سیاه شده بود و بوی تعفنش سراسر ساختمان را گرفته بود. باید بیش از یک هفته باشد که مرده است. و البته تا به امروز کسی متوجه مرگش نشده بود. وقتی جسدش را از روی تخت برمی داشتند نامه زیر از جیب کتش به بیرون افتاد.

امروز روز آخر است. با این فکر از خواب بیدار می شوم، دوش می گیرم، اصلاح می کنم و برای رفتن آماده می شوم. ساعت نزدیک 8 است و باید کم کم راه بیفتم. 

سی سال گذشت. از آن وقتی که به آن دخترک باخانمان قول دادم تا یک روز جایم را با او عوض کنم سی سال گذشته است. شاید همان روز هم می دانستم چه عاقبتی به دنبالم است ولی نتوانستم به چشمان معصومی که آزادی را فریاد می زدند، نه بگویم. برای این کار، قاضی شهر به سی سال زندگی با باخانمانها محکومم کرد.

مرا به ساختمانی آوردند که پر بود از اطاقهای کوچک که جز یک پنجره هیچ ارتباطی با بیرون نداشت. شبها مجبورم در اینجا بخوابم. به جای خوابیدن زیر آسمان و شمردن ستاره ها، چشمم را به سقف سفیدرنگ بالای سرم می دوزم و با یاد گذشته ها به خواب می روم.

هر روز صبح مجبورم دوش بگیرم، صورتم را اصلاح کنم، کت و شلوار و کراوات بپوشم و سر ساعت 9 در محل کار آماده باشم. چقدر دلم برای خوابیدن تا لنگ ظهر تنگ شده است. آنروزها که گرمای خورشید پوستم را نوازش می کرد و نسیم آنقدر تکانم می داد تا از خواب بیدار شوم. بیدار می شدم و برای خودم این طرف و آنطرف می رفتم. دشت کوه جنگل.

در محل کار پشت یک میز می نشینم و هر کاری که به من واگذار شود انجام می دهم. موظفم که انجام دهم. ساعت 12 باید ناهار بخورم. هنوز نفهمیدم چطور به معده ام فرمان دهم که سر ساعت مشخصی گرسنه شود و بعد از آن ساکت بنشیند تا من به کارهایم برسم. قبل از آنکه باخانمان شوم هر گاه که گرسنه بودم غذا می خوردم. بعد از غذا خوردن چرت کوتاهی می زدم تا غذایم بهتر هضم شود. 

آفتاب که غروب می کند از کار مرخص می شویم. سی سال است که خورشید را ندیده ام. بعد از کار نوبت به فعالیتهای اجتماعی میرسد. باید بروم و با دیگر باخانمانها حرف بزنم هرچند حرفی نداریم که باهم بزنیم. دوره هم می نشینیم و به موضوعات مختلف الکی می خندیم. هرگز نمی توانستم تصور کنم که روزی به اجبار با دیگران حرف بزنم. بعد از آن به اطاقهایمان بر می گردیم و می خوابیم.

چقدر خوب که محکومیتم به زودی پایان می یابد. لحظه شماری می کنم تا آخرین روز هم تمام شوم و به دنیای قبلیم برگردم. بی خانمان شوم. آزاد و رها.