‏نمایش پست‌ها با برچسب کوتاه نوشت، فردی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کوتاه نوشت، فردی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۸, دوشنبه

دختر آهو

امروز غم و اندوه سرتاسر دهکده را فرا گرفته است. از هر گوشه ای صدای نوحه به گوش می رسد. اهالی روبانهای سیاه ‍پوشیده اند و دست به آسمان زیر لب چیزی زمزمه می کنند. چیزی شبیه به فاتحه؛ برای آن دختر آهو.

برای من، اما، امروز روز مرور خاطره هاست. خاطراتی که در گنجینه ذهنم نشسته اند و گاه و بی گاه مرا با خود به هر کجا که بخواهند می کشانند. کاش می شد این گنجینه را به آتش کشید. کاش می شد ذهن را آب و جارو کرد و این آهن پاره های زنگ زده را به بیرون انداخت. افسوس!

چقدر زمان زور می گذرد. بسان یک رویا. صحنه ها شتابان از مرز نگاهت می گذرند. تا آنگاه که زنگ ساعت بهانه ای شود که بایستی و به آنچه گذشته است بیاندیشی. به آن روز آفتابی. روزی که صدای خندهایمان دشت را پر کرده بود. دست در دست هم از رودخانه ها می گذشتیم و نسیم را دنبال می کردیم. درختان سر به فلک کشیده را در آغوش می کشیدیم و بلند بلند آواز می خواندیم.

چقدر زمان زود می گذرد. بسان یک سیلاب. می گذرد و در چشم به هم زدنی همه چیز را دگرگون می کند. دگرش جزو ذات زمان است. دریغا که ترا یارای مقابله با آن نیست. نشسته بود و برا جنازه آهو می گریست. مرا طاقت آن نبود که سیل اشکهایش را متوقف کنم. چه می توانستم بکنم. ایستاده بودم و در دل آرزو می کردم که کاش همه چیز به عقب بر می گشد. شاید این بار قدمهایمان از مسیر دیگری می گذشت.

چقدر زمان زود می گذرد. بسان یک طوفان. آرامش ندارد. همواره در سفر از گوشه ای به گوشه دیگر. پر خاطره و هیجان انگیز. حرکت جزو ذات زمان است. من رفتم و او ایستاد. من بسان رهگذری خسته در جاده سرنوشت محو شدم. او ماند و چونان ابر بهاری باریدن گرفت. به آهو پیوست و به یاد خود جانی همیشگی بخشید.





۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

گفت مدتهاست که کلامی ننوشتی، دقیقا دو سال و چهارده ماه و چهل و چهار روز.
گفتم چند صباحیست وارد جریان زندگی شده ام.

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

نمودار عشق من و تو به مثال دو تابع سينوسی و كسينوسی ماند. از أزل تا ابد از اين اختلاف فاز ٩٠ درجه اي رنج برده و مي بريم و چاره اي نمي يابيم؛ چرا كه سرنوشتمان را چنين سرشته اند. ميان عشق و نفرت مستقلا بالا و پايين مي شويم و ديگري را به ساده لوحي و خيانت متهم مي كنيم. 
نمی دانم! شاید که عشق همین باشد!

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

عید 1391

باد می وزد، و ابرها را گریه کنان با خود به دور دستها می کشاند. خورشید لبخند زنان راه می رود و به تک تک درختان سلام می دهد. پرستوهای مهاجر آوازخوانان به دهکده بر می گردند و مهمان شکوفه ها می شوند. رودخانه مثل همیشه پر آب است ولی ماهیان شور و حال خاصی دارند. بالا و پایین می پرند و سعی می کنند خود را به آسمان آبی برسانند. بوی سنبل در همه جا به مشام می رسد و در جای جای دهکده مردمان یکدیگر را در آغوش گرفته اند. همان مردمانی که تا دیروز از خانه هایشان بیرون نمی آمدند. صدای ساز و آواز در هر گوشه و کناری بلند است. زمین بلند بلند می خندد برای خدا که امروز مهمانش است شراب می ریزد.

ای کاش همیشه طبیعت این چنین زیبا بود. کاش همیشه دلها پر از محبت بود. کاش همیشه مهمانی ها بر پا بود. کاش همیشه پرستوها در دهکده می ماندند. کاش همیشه همه عاشق بودند. کاش همیشه اول بهار بود!

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

امپراطور

دوران امپراطوریم به زودی به پایان خواهد رسید. در اطاقم ایستاده ام و از پنجره مردمانی را نظاره می کنم که فریاد زنان از دیوارهای قصرم بالا می روند و برق شمشیرهایشان سرخی خونم را می طلبد. می دانم که تا چند ساعت دیگر در همین اطاق به دست کسانی که روزگاری عاشقشان بوده ام به دار آویخته خواهم شد، هر چند دلیلش را هرگز نخواهم فهمید.
همواره سعی کردم امپراطور عادلی باشم. از عشق و محبت می گفتم و می کوشیدم تا رفاه را برای همگان برقرار کنم. اما افسوس که دنیا خوبی را بر نمی تابد. لیوان شرابم را پر می کنم و به جلوی پنجره باز می گردم. می خواهم در این لحظات آخر برای چند لحظه طعم خوشی را مزمزه کنم. دوست دارم سبک باشم، راحت، بی هیچ فکر و دغدغه ای.
ایستاده ام و مرگ را انتظار می کشم. تا پایان زندگیم تنها چند دقیقه باقی مانده است. فریادهای مرده باد را اکنون به راحتی می شنوم. با این حال آرامش عجیبی دارم. خسته شده بودم و شاید مرگ راهی باشد به آرامش ابدیم. 
نمی دانم بعد از من چه کسی بر تخت خواهد نشست ولی نمی خواهم به سرنوشت من دچار شود. باید برایش نامه ای بنویسم و از تجربیاتم بگویم. باید برایش بنویسم که دنیای محبانش را می نوازد و مخالفانش را بر نمی تابد. باید به او بگویم که اگر در جهت تغییر حرکت کند زیر چرخهای سرنوشت له خواهد شد. باید با زندگی و دنیا هماهنگ شد. اگر می خواهد دوران امپراطوریش طولانی شود باید غلامی حلقه به گوش باشد نه سربازی طاغی. 
تمام شد. صدای قدمها را می شنوم که به در اطاقم نزدیک می شود. وقتی ندارم. لیوان شرابم را تا ته می نوشم و روی تختم دراز می کشم، چشمانم را می بندم و آماده مرگ می شوم.

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

خط پایان


صدای قلبم را میشنوم. محکم میزند گویی که از جایش بیرون خواهد پرید. تند راه میرم. می خواهم هرچه سریعتر به خانه برسم. نمی خواهم در این مکان در یک پارک، در شب و تنها بمیرم. هوا اندکی سرد است و باد خنکی از سمت دریا در حال وزیدن است.
چراغهای پارک در شب زیبا به نظر می آیند و فضای عاشقانه ای ایجاد کرده اند. به این فکر می کنم که در این لحظات آخر کاش کسی که دوستش داشتم کنارم بود. به گذشته ها فکر می کنم به قلبهایی که شکستم. و قلبم که بارها و بارها شکست بدون آنکه صاحبش متوجه شده باشد. نمی دانم چرا ولی نمی توانم فکرم را متمرکز کنم. از جایی به جایی دیگر می رود. از شخصی به شخصی دیگر. مهم آن است که در این لحظات آخر در این پارک تنهایم. قدم می زنم و سعی می کنم به خانه برسم. می خواهم روی تختم بخوابم و بمیرم.
قلبم تند تند می زنم. صدایش را به وضوح می شنوم. دوست داشتم کنار مادرم بودم. سرم را روی شانه هایش می گذاشتم و اعتراف می کردم. به اشتباهاتم. به آنچه باید می بود و می شد ولی نشد و نبود. برای برادرانم و خواهرانم. برای پدرم که با وجود بد بودن رابطه مان همیشه برایم تکیه گاه گرمی بود. دلم برای همه تنگ شده است. برای همه.
در قفسه سینه ام درد شدیدی حس می کنم. پاهایم سست شده است. روی چمنهای کنار جاده می افتم. همه جا تاریک است و سرما در عمق وجودم نفوذ کرده است. مادر پتوی گرمی برایم می آورد. دستانش را می گیرم و می بوسم. کنارم می نشیند. بدنش گرم است ولی من هنوز سرما را حس می کنم. سرم را روی شانه هایش می گذارم و آرام آرام زمزمه می کنم. خسته ام. خسته. اینجا غریبم. غریب و اینجا آخر راه است....