۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

عروسک

در ایستگاه نشسته بود و به دو چرخه صورتی کوچکی که کنارش قرار داشت تکیه داده بود. غرق در باز کردن بسته بندی عروسکی بود که به نظر می آمد به تازگی خریده است. آرام آرام چسبها را از روی مقوا باز می کرد. مشخصا نمی خواست به بسته بندی صدمه ای وارد شود. گویی بر آن بود تا عروسک را به فروشنده اش باز گرداند و یا به شخص دیگری بفروشد.

مقوا را باز کرد و با مراقبت تمام در کوله پشتی اش جا داد. احتیاط می کرد که مبادا خم شود یا به طرح آن لطمه ای وارد گردد. بعد عروسک را برداشت و شروع کرد به شانه کردن موهایش. کفشهایش را پوشاند و لباسهایش را مرتب کرد؛ مدتی عروسک را روی پاهایش گذاشت، نوازشش می کرد و با صدایی ناواضح زیر لب زمزمه می نمود.

وقت رفتن بود. زیپ عقب کوله اش را باز کرد و عروسک را در آن قرار داد. اما قد عروسک از درازای کوله بلندتر بود و هرچه تلاش کرد نتوانست عروسک را در آن جای دهد. بعد از چندی از داخل کوله یک قیچی درآورد و گردن عروسک را چید. حال می توانست هم سر و هم بدن را در کوله قرار دهد. از جایش بلند شد. کوله اش را روی سبد رنگارنگی که در جلوی دوچرخه بود قرار داد و به راه افتاد.

http://www.youtube.com/watch?v=bPvAQxZsgpQ

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

دفترچه یاداشت

نوشتن در دفترچه یاداشت قدیمی حال و هوای دیگری دارد. هرچند سالهاست که تمام صفحاتش سیاه شده، ولی هر چند وقت یکبار ورقش می زنم، گوشه ی سفیدی پیدا می کنم و کلمه ای می نویسم؛ کلمه ای که یاد آور هزاران جمله ی ایست که آرام آرام از ذهنها در حال پاک شدن است.

جوانتر که بودم او تنها پناهم بود. ساعتها می نشستیم و حرف می زدیم. از سفیدی ابر و از درختانی که هر روز رنگ عوض می کردند. تازه به نویسندگی علاقه مند شده بودم. می نوشتم و می نوشتم. قلم به دست می گرفتم و دنیای جدیدی خلق می کردم. دنیایی کامل به دور از تمام کاستیها. و امروز این دفتر قدیمی تمام دنیای من است.

در این تار و پود از هم گسسته گویی جاذبه ایست که مرا به خود می کشد. نمی توانم رهایش کنم. کاش می شد دوباره نوشتن را از سر آغاز کرد. کاش دوباره عقربه ها می ایستادند. کاش درختان دوباره رنگی عوض می کردند. ولی افسوس که نه من دیگر توان  گفتن دارم، نه این دفترچه نای شنیدن.

http://www.youtube.com/watch?v=jCSe66pWNmc&feature=BFa

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

دلقک

همه بلند شدن. صدای سوت و کف فضا را پر کرده بود و از گوشه و کنار سالن گل پرتاب می شد. دلقک متحیرانه به چهره شاد تماشاگران زل زده بود و با خود فکر می کرد: کجای این داستانی که تعریف کردم خنده دار بود؟!!

http://www.youtube.com/watch?v=GKykX6CoC40

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

این مرغ سحر شجریان یه چیز دیگست. بنده خدا تو هر کنسرتی تا این رو نخونه مردم ول کنش نیستن. حقیقتا خدمت زیادی به موسیقی ما کرده. عمرش دراز باد.

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

یه بار نشد این صفحه خبر رو باز کنی و یه کشوری به "عامل استکبار جهانی" متهم نشده باشه. الان چند تا کشور موندن که هنوزعامل استکبار نشدن؟

نماینده مجلس: "متاسفانه مسئولان ترکیه به آلت دست و به نوعی به عامل استکبار جهانی تبدیل شده‌اند."

۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش   ..........    این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

عید 1391

باد می وزد، و ابرها را گریه کنان با خود به دور دستها می کشاند. خورشید لبخند زنان راه می رود و به تک تک درختان سلام می دهد. پرستوهای مهاجر آوازخوانان به دهکده بر می گردند و مهمان شکوفه ها می شوند. رودخانه مثل همیشه پر آب است ولی ماهیان شور و حال خاصی دارند. بالا و پایین می پرند و سعی می کنند خود را به آسمان آبی برسانند. بوی سنبل در همه جا به مشام می رسد و در جای جای دهکده مردمان یکدیگر را در آغوش گرفته اند. همان مردمانی که تا دیروز از خانه هایشان بیرون نمی آمدند. صدای ساز و آواز در هر گوشه و کناری بلند است. زمین بلند بلند می خندد برای خدا که امروز مهمانش است شراب می ریزد.

ای کاش همیشه طبیعت این چنین زیبا بود. کاش همیشه دلها پر از محبت بود. کاش همیشه مهمانی ها بر پا بود. کاش همیشه پرستوها در دهکده می ماندند. کاش همیشه همه عاشق بودند. کاش همیشه اول بهار بود!