۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه


شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است
برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

باز می پرسی چه شد که عاشق حیرت شدم
در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است
بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است
تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید
دوری از آن دلبر ابرو کمان بی فایده است
در من عاشق توان ذره ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است
از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند
حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است
من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است

کاظم بهمنی

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

گفت مدتهاست که کلامی ننوشتی، دقیقا دو سال و چهارده ماه و چهل و چهار روز.
گفتم چند صباحیست وارد جریان زندگی شده ام.

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

عشق چیست؟


در باب عشق و اثرات آن بر زندگی بشر، چه از دید موافقان و چه از دید مخالفان، مطالب زیادی نگاشته شده و می شود و خواهد شد. نمونه اش مقاله ی ذیل است که اخیرا روی وبسایت بی بی سی به آن بر خوردم.


 
موضوع عشق یکی از موضوعات جنجال برانگیز است. از آن موضوعاتی که در هر مجلسی می توانی حرفش را پیش بکشی و برای ساعتها مجلس را با آن گرم نگه داری. ولی به نظر من در بسیاری از این بحثها یکی دو نکته کلیدی همیشه از قلم می افتد که دوست دارم در اینجا به آنها اشاره کنم.
موضوع اول آنکه وقتی از مضرات عشق سخن می رود (مثل همین مقاله بالا) به مراتب به نمونه هایی اشاره می شود که در آن یک عشق به نفرت بدل شده و یا در مدت زمان کوتاهی آتش آن فرو نشسته است. این در حالیست که گام اول در هر بررسی علمی، هرس کردن نمونه های آزمایش است. باید مطمئن بود که مواردی که به آنها اشاره می شود اساسا در حوزه عشق و رابطه عاشقانه می گنجد. به نظر من خیلی از انسانها از روی تنهایی یا ترس از بی کسی رو به عاشق پیشگی می کنند. این جور آدمها نه در پی آن احساس عمیقی می روند که به یک فرد خاص پیدا می کنند بلکه از شبهای سرد و سیاه تنهایی می گریزند و به اولین کسی که بتواند آنها را از این تنهایی برهاند چنگ می زنند و به غلط برچسب عاشقانه به رابطه شان می چسبانند. بسیاری از رابطه های عاشقانه ای که من می شناسم ریشه در همین مساله دارد و مسلم است که پایانی جز شکست نخواهد داشت.

دیگر آنکه وجود رابطه های با دوام و پایداری که بدون عشق آغاز شده اند برهان خلفی بر اثبات عدم وجود عشق نیست. مسلما برای داشتن یک رابطه پایدار و لذت بخش عشق تنها گزینه نیست، یکی از گزینه هاست (و شاید زیباترین آنها). همان گونه که برای جهان دیده شدن  سفرکردن یکی از راهاست. این که عده ای برای لذت بردن از طبیعت به پارکهای شهری می روند زیبایی و ارج رفتن به جنگل و گم شدن لابه لای درختان جنگلی را انکار نمی کند. 

عکس: Eternal Sunshine of the Spotless Mind

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

برف

روی صندلی چوبی کوچکم نشسته ام. چای می نوشم و از پنجره رقص دانه های برف را تماشا می کنم. این طرف و آن طرف می روند. بالا و پایین می شوند. دستهای هم را می گیرند، و در آهنگ باد می چرخند تا به دانه های  دیگر روی زمین بپیوندند. یادت هست؟‌ نشستن دانه ها روی زمین را دوست نداشتی. آنها را با دست جمع می کردی و به هوا می انداختی. افسوس که این بار سریع تر و غمگین تر بر زمین می نشستند. گریه می کردی. ترا در آغوش می گرفتم و نوازش می کردم. نگاه کن. همه جا یک دست سفید شده است. این دانه ها زشتیهای زمین را می پوشانند. دیگر زمین سوخته مدرسمان سیاه نیست.  در خیابانهای شهر دیگر چاله ای نیست. نگاه کن شیشه شکسته ماشین پدر ترمیم شده است.
تو عاشق بارش برف بودی. با دانه ها می رقصیدی و این طرف و آن طرف می دویدی. من می کوشیدم پایم را جای پاهای تو بگذارم. روی برفها دراز کشیدی و به آسمان خیره شدی. آرزو کردی که همیشه برف ببارد. من خوابیدن روی برف را دوست نداشتم. سردم بود. دوست داشتم به خانه برگردم. زیر کرسی بشینم، چای داغ بنوشم و از پنجره، رقص دانه های برف را تماشا کنم!

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

هلیا!
حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو
که به صداقت صدای باران بر سفالها سخن می گوید.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد-که مرا نمی گوید.
و بس که به سرود نام تو بیاندیشم و در انتظار قدمهای تو بر برگ خشک پائیز بنشینم.
هلیا!
هلیا! هلیا! من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.
آن لحظه ای که ترا به نام می نامم.
آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه، رطوبتی سحرگاهی داشت.
آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه می چرخید.
لحظه دست باد بر گیسوان تو،
لحظه نظارت سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون.
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواهم.
من برای گریستن نبود که خواندم.
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم
مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.
دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم.
هلیا!
تو زیستن در لحظه را بیاموز.
و از جمیع فرداها پیکر کینه تور بطالت را میافرین.

http://www.youtube.com/watch?v=RtArra94cls

برگرفته از
"باردیگر شهری که دوست می داشتم" نادر ابراهیمی

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه


زندگی آن گل سرخیست که در باغچه چشمان تو می روید. رشد می کند و از همه درختان سرو بالاتر می رود تا به خورشید سلام دهد و بوی هستی را در فضا بپراکند.


۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

باران

در دهکده ما سالهاست که باران نباریده است. در گوشه و کنار دهکده درختان خشکیده را می بینی که یا بر زمین افتاده اند و یا ایستاده زیر تابش شدید آفتاب سوخته اند. گه گاه از مکانی نامعلوم بوی مردار به شمام می رسد. اما هچ کس راجع به آن حرفی نمی زند چرا که این در قوانین دهکده جرم است.

امروز روز دعای باران است. این برنامه سالهاست که ادامه دارد و بارانی نباریده است. کدخدا می گوید که نیت اهالی خالص نیست و برای همین دعای باران کارساز نبوده است. هر هفته جیره آب را کمتر می کنند. عده زیادی، که کدخدا آنان را سست اراده می خواند، به دهکده های اطراف مهاجرت کرده اند. شنیده ام در دهکده های دیگر آب بر روی زمین جاری می شود. حتی شنیده ام که در آنجا پوست زمین دیگر زبر و زمخت نیست؛ لطیف و مرطوب است. باور کردنش برایم سخت است. کدخدا می گوید که اهالی دهکده های دیگر دچار توهمند و نمی توانند واقعیت را آن گونه که هست ببینند. او می گوید که باران فقط بر کسانی می بارد که خالصانه برای باریدنش دعا می کنند.

از خانه خارج می شوم و از کوچه پس کوچه های دهکده می گذرم تا به مکان دعا برسم. چند نفر را می بینم که روی زمین افتاده اند. چشمانشان بسته است و لبهای خشکشان گه گاه تکان کوچکی می خورد. احتمالا در حال دعا خواندند. تلاش می کنم تا به باران فکر کنم. ولی بوی مرداری که در هوا پیچیده است تمرکزم را به هم می ریزد. به این فکر می کنم که آیا در دهات دیگر نیز چنین بویی به مشام می رسد. می دانم که جیره آب را کمتر خواهند کرد ولی نمی توانم فکرم را کنترل کنم. افسوس! سست اراده شده ام!