‏نمایش پست‌ها با برچسب مستی با شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مستی با شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

گل

ای گل ببر حدیث من سوی یار من
کز هجر او گشت سیه روزگار من

چشم ترم به راه باشد و لرزان لبم به دعا
تا کی شود به منزل من آن گل نگار من

--بی خبر

۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

دوستان! وقت گل آن بِه که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بِنیوشیم



نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
چاره آن است که سجاده به مِی بفروشیم

خوش هواییست فرح‌بخش، خدایا بفرست
نازنینی که به رویش مِی گلگون نوشیم

ارغنون‌سازِ فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟

گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجَرَم ز آتش حِرمان و هوس می‌جوشیم

می‌کشیم از قدحِ لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و مِی مدهوشیم


حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه


شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است
برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

باز می پرسی چه شد که عاشق حیرت شدم
در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است
بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است
تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید
دوری از آن دلبر ابرو کمان بی فایده است
در من عاشق توان ذره ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است
از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند
حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است
من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است

کاظم بهمنی