تو نمی دانی آتش عشقی که از این آتشفشان برمی خیزد به کجا
زبانه می کشد. حتی باران اشکهای شبانه را هم خیال رام کردن این زبانه ها نیست. مرا
نهی کردند که این آتش را درمانی نباشد و از تو تنها خاکستری به جای خواهد گذاشت.
گفتم درد سوغات هوشیاریست. مرا دیگر جز سوختن حسی نیست. باشد تا خاکسترم نیز مهمان
باد شود و به گوشه و کنار سفر کند. پیامم را بی واسطه به او برساند که برای آمدنش
راه را روشنایی بخشیده ام و به انتظار نشسته ام.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه
۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه
سخن اهل دل است این و به جان بِنیوشیم
نیست در کس کرم و
وقت طرب میگذرد
چاره
آن است که سجاده به مِی بفروشیم
خوش هواییست فرحبخش،
خدایا بفرست
نازنینی
که به رویش مِی گلگون نوشیم
ارغنونسازِ فلک
رهزن اهل هنر است
چون
از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
گل به جوش آمد و
از می نزدیمش آبی
لاجَرَم
ز آتش حِرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدحِ
لاله شرابی موهوم
چشم
بد دور که بی مطرب و مِی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت
که ما
بلبلانیم
که در موسم گل خاموشیم
۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه
بیا با من بمان
دستهایم را به سویش می برم. با احتیاط نوک انگشتانم را می
گیرد. بدنش سرد است. مضطرب است. چهره اش غمگین است و به راحتی می توانم رد پای ترس
را بر آن ببینم. خم می شوم، لبانم را کنار گوشش می گذارم و به آرامی زمزمه می کنم.
من هم می ترسم. زندگی ترسناک است. تاریکی دلهره آور است. آینده همواره مبهم بوده و
هست. اما می دانی! این ترس عصاره زندگیست. محرک جریان بشریست. تاریکی وجود خورشید
را معنا می دهد. اضطراب، ترس، ابهام، دلهره، اینها نتهای زندگیند. بیا با آنها
آهنگ زندگیمان را بسازیم. بیا دیوانه وار تا ابدیت برقصیم. مستانه بخندیم و عربده
بزنیم. بیا دستهایم را بگیر تا به انتهای این مسیر بی پایان عاشقانه قدم بزنیم. دوست
داشتن دشمن ترس است. بخند تا دوستت بدارم. عشق روشناییست. بگذار عاشقت شوم. پیمانم
را بپذیر تا چنان در آغوشت بگیرم که حتی سخت ترین طوفانها را هم خیال شکست آن پیمان
نیفتد.
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.
۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه
برای من فقط فراموشی بود
هموطن گرامی باید با کمال فروتنی اعلام کنم که من همیشه سرشار از غرور بوده ام. من، من، من، این است ترجیح بند زندگی گرامی من که
در آن آنچه می گفتم شنیده می شد. این که من همیشه آزاد و مقتدر زندگی کرده ام کاملا
حقیقت دارد. منتها فقط به این دلیل فوق العاده که برای خود نظیری نمی شناختم،
احساس می کردم که از هر قیدی نسبت به دیگران آزادم. این را به شما گفته ام که من همیشه
خود را باهوشتر از همه مردم تصور کرده ام، ولی خود را حساس تر و زبردست تر هم می
دانستم. تیرانداز نمونه، راننده بی نظیر، بهترین عاشق. حتی در رشته هایی که به
سهولت نمی توانستم ناشیگریم را به خود بقبولانم، مثلا تنیس که در آن فقط حریف
متوسطی بودم، به دشواری می توانستم این فکر را از ذهن بیرون کنم که اگر فرصت کافی
برای تمرین می داشتم بر بهترین بازیکنان پیشی می گرفتم. من در خود جز برتری و
افضلیت چیزی سراغ ندارم.
بدین گونه من در سطح زندگی پیش می رفتم با عوض کردن کلمات و
نه هر گز در واقعیت. چه کتابها که تا نیمه خواندم، چه دوستان که تا نیمه دوست
داشتم،چه زنها که تا نیمه در آغوش گرفتم. من از روی بی حوصلگی یا به قصد سرگرمی
حرکتی می کردم. آدمیان از پی آن می آمدند می خواستند دست بیاویزند اما چیزی در
میان نبود و بدبختی همین بود. بدبختی برای آنها زیرا برای من فقط فراموشی بود. من
هرگز جز به یاد خودم نبودم. من در زندگی به یک عشق بزرگ دچار شده ام. عشقی که همیشه
خود هدف آن بوده ام.
سقوط-آلبر کامو
اشتراک در:
پستها (Atom)






