۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

"بسیج برای مقابله با 'جریان انحرافی' آماده می‌شود". خبرگزاریها

بعد حالا هی بگین چاقو دسته خودشو نمی بره!!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

شکایت ایرنا از کیهان

خداییش کی فکرشو میکرد ایرنا تو دولت ا.ن. از کیهان به علت "افترا و نشر اکاذیب" شکایت کنه؟!!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

علی لاریجانی، رئیس مجلس ایران با "خلاف شرع و قانون اساسی" دانستن تصدی ریاست سازمان های ملی جوانان و تربیت بدنی، هشدار داد که ادامه عهده دار بودن مسئولیت در این دو پست، برای روسای این دو سازمان "مشکل‌ساز خواهد شد".

-- زورتون به بابا نمی رسه چرا بچه رو میزنید؟!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

بازی کثیف به قلم مسعود بهنود

مقاله بهنود راجع به سخنان چند روز پیش خاتمی به نظرم محشره. خیلی از نظرات و نوع دیدگاه این مرد (بهنود) خوشم میاد:

...

می دونم که نباید دلم به حالش بسوزه. می دونم که
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت / صحبت احمق بسی خونها که ریخت
ولی دست خودم نیست. گاهی حماقت آدمها به قدری بزرگه که دلت براشون میسوزه. دلت میسوزه از اینکه میبینی یه نفر نمی فهمه و حتی نمی دونه که نمی فهمه. دلت میسوزه که میبینی حتی کوچکترین اراده ای از خودش نداره و با حرف این و اون بالا و پایین میشه و همه ازش سو استفاده می کنند و از تو هم کاری بر نمیاد.
می دونم که داره چوب حماقتش رو می خوره ولی دلم براش میسوزه!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

دریاچه

امروز از روی صندلی چرخدارم بلند شدم. کمی پاهایم را کشیدم، چندین بار بالا پایین پردیم و شروع کردم به دویدن. همیشه می خواستم دونده شوم. از وقتی که روی این صندلی چرخدار می نشستم؛ و آدمها را می دیدم که با کفشهای کتانی سفیدشان و گامهایی بلند به این سو و آن سو می دوند دوست داشتم دونده شوم.

بارش گرمای خورشید بدنم را نوازش می دهد. درختان شکوفه بارانند و نسیم خنکی می وزد. من می دوم و به جلو می روم. سعی می کنم گامهایم را بلندتر بردارم. می خواهم هرچه سریعتر حرکت کنم. به کجا نمی دانم. می دان که دویدن را دوست دارم.

سراپا خیس در عرق شده ام. نور خورشید سورزان است. به این فکر می کنم که اندکی بایستم و استراحت کنم. ولی وقتی صندلی چرخدارم را می بینم جان تازه ای می گیرم. نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم گامهایم را هرچه بلندتر بردارم. همیشه دوست داشتم دونده سریعی باشم.

صدای خش خش برگها زیر پاهایم آهنگ خاصی دارد. مدت زیادیست که در حال دویدنم. اینرا از لختی درختان می توان فهمید. در پاهایم احساس خستگی زیادی می کنم. خسته ام و وقتی از کنار صندلی چرخدارم می گذرم این خستگی دو چندان می شود. شک دارم که هرگز از کنار این دریاچه دور شوم. یاد آنروزها می افتم که می خواستم دونده شوم. می خواستم به بالای بلندترین قله ها برسم و از آنجا دریاچه را تماشا کنم. می خواستم دونده شوم و به جلو بتازم.

دیگر خستگی توانم را بریده است. بر صندلی چرخدارم می نشینم و آدمها را تماشا می کنم که در حال دویدنند. می دوند و به جلو می روند. ولی افسوس که هرگز از کنار این دریاچه بیرون نخواهند رفت.

گاهی وقتا برا اینکه بفهمی چرا ارتباطت رو با یه نفر قطع کردی، بهتره سعی کنی یه تماس کوچولو باهاش بگیری!