۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

آرزوهای ویکتور هوگو


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهائیت کوتاه باشد ،
و پس از تنهائیت نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ، امّا اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ،
برخی نادوست ، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ،
نه کم و نه زیاد ، درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت قرّه نشوی .

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی ضروری ،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه دارد .

همچنین ، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .

و امیدوارم اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری ، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و نا خوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی ، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت ، به رایگان .

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هر چند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .

به علاوه آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی : این مالِ من است .
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ، اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

پروفسور کارول لوکاس

ناگوارترین خبری که این هفته شنیدم درگذشت استاد گرامی، بزرگوار، اندیشمند، ...(سه نقطه را با تمامی صفات خوب در ادبیات فارسی پر کنید) پروفسور کارول لوکاس بود. باور کنید به جرات میتوانم بگویم در طول زندگیم انسانی به این اندازه شریف،بزرگوار، فرزانه و در عین حال افتاده و متواضع ندیده ام.

هنوز اولین برخورد شخصیم با وی را بخاطر دارم. روزی که برای بحث در رابطه با پروژه درس هوش مصنویی به سراغش در آزمایشگاه کنترل رفتم. چه قدر استرس داشتم. قرار بود مردی را ببینم که به هوش و استعداد زبانزد بود. کسی که چهره ماندگار ایران زمین شده بود. و من دانشجوی سال اول کارشناسی ارشد بودم که تازه به زحمت می توانست بین دست راست و چپش تفاوت قائل شود. می ترسیدم کلامی بگویم احمقانه و خاطر استاد را آزرده کنم. می دانستم که برای او حرف زدن با من اتلاف وقت محسوب می شود چرا که مطمئنا کارهای واجبتری برای انجام دارد.

یادم هست که چه پدرانه در اولین برخورد با من گرم گرفت گویی که سالها مرا می شناسد. و چونان معلمی دلسوز به راهنماییم پرداخت سپس دستم را گرفت و مرا سر کامپیوتر شخصیش برد و شروع کرد به جستجوی مقاله برای پروژه هایی که معرفی کرده بود. در حالی که او مقالات را معرفی می کرد و نقاط حسن و ضعف هر یک را بر می شمرد من شیفته برخورد و احترامش به دانشجویان شده بودم. باور کنید اگر تمامی دانشگاه تهران یا شاید تمامی دانشگاههای ایران را زیر و رو کنید نمی توانید استادی بیابید که چنین برخوردی با دانشچو داشته باشد. چه استادانی که حتی با دانشجویان دکترای خود چنین برخوردی ندارند (و گاها بسیار بی ادبانه و تحقیر آمیز با آنان برخورد می کنند)

در هوش و ذکاوت هم استاد شهره بود. در هر زمینه علمی که فکرش را بکنید مطالعه و تحقیق کرده بود. به قول دوستی دانشی نبود که از زیر دستان او عبور نکرده باشد. و به همین علت بود که در هر چیزی به دیدگاه متفاوتی می نگرید. من عاشق آن بودم که سوالی بپرسم و او برایم توضیح دهد. می خواستم یاد بگیرم که چونان او فکر کنم.

سر کلاسهای درسش جای سوزن انداختن نبود. از کوچک و بزرگ. از استاد دانشگاه، دانشجوی دکترا، فوق، لیسانس همه و همه حضور داشتند و جالب اینجاست که همه از کلاسش بهره می بردند. مباحثی که مطرح می کرد کاملا به روز بود به گونه ای که هر ترم موضوعات درس با ترمهای قبلی متفاوت بود، برعکس استادانی که همان جزوه های دوران دانشجویی خود را درس می دهند و متاسفانه تعدادشان اندک هم نیست.

هدف من از این نوشتار ادای احترامی بود به مردی که همیشه و همیشه در خاطر من و تمامی آدمهایی که با او سر و کار داشته اند خواهد ماند. خدایش رحمت کناد و مرا یاری دهاد تا ،هر چند ناچیز، ادامه دهنده راه او باشم.

هرگز نمی رد آنکه دلش زنده شد به عشق...........ثبت است بر جریده عالم دوام ما

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

a clockwork orange


فیلم a clockwork orange قطعا جزو یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینماست. جدا از فیلم برداری عالی و موسیقی متن فوق العاده، فیلم حاوی یک پیام فلسفی بسیار مهم است و آن ضرورت وجود اختیار در زندگی آدمی است.

فیلم زندگی رییس یک باند تبه کار، به نام الکس، را نشان می دهد. باندی که به صورت تصادفی دست به تجاوز، دزدی و مجروح کردن آدمها می زند. الکس پس از گرفتار شدن در دام ماموران پلیس تحت یک معالجه علمی خشونت زدایی قرار می گیرد. درمانی که بر پایه شعار "از بین بردن آزادی برای زندگی آرامتر"[1] پایه گذاری شده است. در این نوع درمان با استفاده از روشهای روانشناسی بیمار را از هر نوع خشونتی بیزار می کند به گونه ای که در صورت متوسل شدن به هر نوع خشونتی دچار درد شدید جسمی می شود. وبنابراین او برای دوری از درد مجبور است هرگز دست به خشونت نبرد.

به این گونه است که الکس محکوم است که همیشه خوب رفتار کند و به گفته کشیش داخل فیلم "اودیگر قدرت انتخاب ندارد"[2]. زیبایی فیلم از اینجا آغاز می شود. کسی که روزی آوازه خشونتش شهره شهر بود امروز قدرت دفاع از خود را از دست داده است. او حتی نمی تواند در برابر تجاوزهایی دیگران عکس العمل نشان دهد. فیلم نشان می دهد که چگونه دو مامور پلیس که روزی در باند او بودند او را مورد ضرب و شتم قرار می دهند و الکس هیچ واکنشی جز التماس از خود نشان نمی دهد. این گونه است که کارگردان الکس را قربانی این نوع درمان معرفی میکند.

با دیدن این فیلم می توان چنین نتیجه گیری کرد که خشونت به خودی خود عملی غیر اخلاقی نیست. گاهی لازم است که آدمی از خود دفاع کند. تصاحل و تصامح همیشه بهترین عکس العمل نیست. گاهی نیاز است در برابر زورگویی دیگران ایستاد و حتی متوسل به زور شد. می توان پا را اندکی فراتر نهاد و گفت این سکوت است در بعضی مواقع عملی است ناپسندیده و غیر اخلاقی.

به طور کلی به نظر نویسنده افراط و تفریط شاخص خوب بودن و بد بودن یک عمل است. باید مواظب بود تا در مواقع لازم عکس العمل مناسب نشان داد. این گونه نیست که بتوان یک نسخه کلی برای یک رفتار پیچید. و در همین نقطه است که لزوم آزادی عمل و داشتن اراده معنا پیدا می کند. خوب بودنی که از روی اختیار نباشد هیچ ارزشی ندارد، و حتی من معتقدم چنین خوب بودنی اساسا از نظر اخلاقی پسندیده نیست.

[1] sell liberty for a quieter life

[2] men are "no longer capable of [making] a moral choice

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

Bainbridge Island

دیروز در مصاحبت دو تن از دوستان رفتیم به یکی از جزایر نزدیک سیاتل به اسم Bainbridge Island. از شانس خوب ما هوا خیلی خوب بود. آفتابی و گرم با آسمانی صاف. کلا چنین هوایی در سیاتل به ندرت اتفاق می افته. اینجا اگه اندکی آفتاب از لابلای ابرها خودنمایی کنه مردم جشن می گیرند. خلاصه اینکه سوار بر فری شدیم و پیش به سوی جزیره.

متاسفانه کمی دیر رسیدیم و محلی که دوچرخه کرایه می داد بسته بود و بنابراین مجبور شدیم تمام مسیر رو پیاده بریم. یک مسیر رویایی. درختان سر به فلک کشیده، بادی که از لابه لای درختان در حرکت بود و پرندگانی که در حال خواندن بودند. جز صدای پرنده ها هیچ صدای دیگه‌ای به گوش نمی رسید. پنداری ما رو از دنیای مدرنِ پر سر و صدا برای چند لحظه انداخته بودن تو بهشت.

بهترین قسمت برنامه قایق سواری بود. کنار اسکله یک کانوء (canoe) کرایه کردیم و شروع کردیم پارو زدن دوره جزیره. البته مدتی طول کشید تا هماهنگ بشیم. در این حین پند باری هم به در و دیوار خوردیم و یه تصادف کوچیکی هم با یه قایق موتوری داشتیم!

تصور کن آسمان آبی بالای سر، دریاچه آبی زیر پا و در دور تا دورت هم فضای سبز. به همه اینها سکوت رو اضافه کن. این وصف حال ما بود در حدود یک ساعت که با قایق داشتیم رو دریاچه می رفتیم.

از قایق که پیاده شدیم رفتیم به سمت خیابان اصلی جزیره. در اونجا یه شنبه بازار بر پا بود و در وسط بازار یک تعدادی پیر مرد پیر زن در حال خواندن و نواختی آهنگهای رقص بودند و کلا یه شور و نشاط خاصی به فضای بازار داده بودند. روبه روی آنه هم یک عده ای به رقص و پای کوبی مشغول بودند. خیلی برام جالبه که این آدمها از هر فرصتی استفاده می کنند تا خوشحالی کنند بر عکس ما که دنبال بهانه ایم که از هم ایراد بگیریم و به جان هم بیفتیم!(حالا بعدا راجع به این قضیه بیشتر می نویسم)

یه مدتی رو تو شنبه بازار گذروندیم از شنبه بازار هم نخود نخود هر که بره خانه خود. شنبه خیلی خوبی بود!

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

باز گشت

باید نوشتن را آغاز کرد. نوشتن تنها ابزاری است که انسانهای رانده ای چون من به دست دارند. ما که از منوی لذایذ، تفکر را برگزیدیم (چون کم خرج ترین است) نوشتن برایمان تنها رابط با دنیای خارج است. دنیایی که گاهی درک فرایندهای آن تقریبا ناممکن است.
تفریبا بعد از وقایع انتخابات 88 مطلبی ننوشتم. بار این اتفاقات که بر مشکلات زندگی در خارج اضافه شد تا حدی کمرم را خم کرد و ریشه خلق کلمات را سوزاند. اکنون که تا حدی از این شُک بیرون آمده ام و در لابلای هوای آلوده دور و برم گاهی فرصت نفس کشیدن پیدا می کنم می خواهم بنویسم. بنویسم تا بهانه ای شود برای اندیشه بیشتر هم برای خودم هم برای دیگران.
از اینها که بگذریم زندگی در خارج از کشور تجربه ای است که لااقل برای من قابل مقایسه با تجربه مرگ محسوب می شود. در ایران که باشی از گوشه و کنار حرفهایی می شنوی، گاهی فیلمی می بینی و اگر خیلی خوش شانس باشی مسافرت چند روزه ای می کنی به دیار کفر. اما تا در غربت برای پیدا کردن یک اتاق اینطرف آنطرف نروی درکی از مفهوم خارج از کشور پیدا نمی کنی. تا با چند تا از ایرنیهای خارج نشین دم خور نشوی (یا به اصطلاح جاهلی تا با آنان هم پیاله نشوی) از معنای غربت چیزی درک نکرده ای. انگار آدمها اینجا از مریخ آمده اند. همه چیز اینجا متفاوت است و می توان گفت تا حدی معکوس. مرام حماقت محسوب می شود و خیانت ارزش. معرفت اینجا معنای خود را از دست می دهد. انسانیت حول مفهوم فرد دور می زند. کلمه ی ما می میرد و من جان می گیرد. سخن کوتاه اینکه همه چیز اینجا تازگی و جالبی خود را دارد.
و من بعد از قریب به 3 سال زندگی دور از کشور برآنم تا از هر دری بنویسم. از اوضاع سیاسی کشورم، از تحلیلهای خارج نشینهای الکی خوش سلطنت طلب تا زندگی دانشجویی در اینجا و مشکلاتش.

زبان در دهان خردمند چيست.........كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسى.......كه گوهر فروش است‏يا پيله ور


۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

آقای ابطحی کاش اندکی حس ایستادگی ندا را داشتید!

می دانم که آنچه در اینجا خواهم نوشت مورد پسند بسیاری به ویژه دوستداران و طرفداران آقای ابطحی قرار نخواهد گرفت و شاید آنها را اندکی از من دلگیر خواهد کرد. با این وجود چون می دانم خود آقای ابطحی توانایی نقد پذیری بالایی دارند (یا حداقل داشته اند) این مطلب را در نقد آنچه به عنوان اعترافات ایشان از خبرگزاریها پخش شد، می نویسم.

جناب آقای ابطحی!
یک سیاستمدار وقتی وارد عرصه سیاست می شود با علم به تمام خطرات و پیامدهای آن پا به این عرصه می گذارد. یک مبارز، یک اصلاح طلب، یک مخالف وضع موجود یا هر آنچه که نام او باشد باید زمانی نظرات و انتقادات خود را بیان کند که خود را برای دفاع از آن نظر یا عقیده تحت هر شرایطی آماده کرده باشد. سیاستمداری تنها در معاون رییس جمهور بودن خلاصه نمی شود. اصلاح طلبی فقط این نیست که مطلبی در نقد حکومت نگاشته شود. زندان رفتن، شکنجه شدن و حتی شهادت عناصر جدایی ناپذیر هر اصلاح و حرکت اصلاح طلبیست. هیچ جنبشی بی هزینه به نتیجه نخواهد رسید. و شما به عنوان یک چهره شناخته شده سیاسی باید قبل از پا نهادن در این جنبش خود را برای عواقب آن آماده می کردید. یا نمی بایست به میدان وارد می شدید یا اگر وارد شدید اساسا باید تا آخرین نفس ایستادگی می کردید.

من نمی دانم که در زندان بر شما چه گذشته است. از نوع شکنجه ها روحی و روانی و داروهایی که به شما می دهند اطلاع دقیقی، جز آنچه از گوشه و کنار به گوش می رسد، ندارم. اما یک چیز را به خوبی می داند. عده ای جوان در همان زندانها و زیر همان شکنجه ها جان دادند. مرحوم روح الامینی و بسیاری دیگر در همین زندانها و زیر دست همین شکنجه گران به شهادت رسیدند. آیا شما فکر می کنید که آنها نمی توانستند با یک اعتراف دروغین خود را از شر بازداشتگاه خلاص کنند. آیا فکر می کنید ندا آقا سلطان یا سهراب اعرابی و یا بسیاری از شهیدانی که هنوز هویتشان فاش نشده نمی دانستند با آمدن به خیابان با جان خود بازی می کنند؟

یقین بدانید می توانستند و می دانستند. اما آنها هدف داشتند. هدفی والا و وارسته که برای رسیدن به آن از جان خود گذشتند. آری اینان خود را فدای آزادی و دمکراسی کردند. اینان خود را فدا کردند تا این دولت نتواند مشروعیت خود را حفظ کند. اینان در برابر این دولت ایستادند. و شما با همکاری با این دولت به خون آنها خیانت کردید.

جناب آقای ابطحی!
مهم این نیست که آیا جامعه اعترافات شما را باور می کند یا نه. مهم این نیست که آیا اعتقادات و باورهای کسانی، که با عشق رسیدن به مطالباتشان به خیابانها آمدند و با دست خالی در جلوی عده ای چماقدار و مزدور ایستاند، به لرزه خواهد افتاد یا نه. مهم همکاری شما با این دولت است. دولتی که مردم آنرا خائن می دانند.

ممکن است عده ای به من این خرده را بگیرند که شما در زندان هیچ اطلاعی از آنچه در بیرون می گذشته نداشتید. آری این حرف درست است. شاید شما در زندان از خونهای ریخته شده با خبر نبودید. شاید مسوولان زندان نمی گذاشتند صدای میلیونها ایرانی که در حمایت از شما و اعتقادات و راه شما گام بر می داشتند را بشنوید. اینها همه صحیح است. اما نکته اینجاست که شما یک باور و اعتقادی داشتید و به خاطر این باور و اعتقاد به زندان افتادید. و اگر واقعا به باور خود ایمان داشتید تحت هیچ شرایطی نمی بایست آنرا به حراج بگذارید.

جناب آقای ابطحی!
شما خوب می دانستید که این دولت از اعترافات شما بهره برداری سیاسی خواهد کرد و خوب می دانید که با این کار او را در رسیدن به اهدافش یاری کردید. هدفی که مطمئنا به آن نخواهد رسید. آری مشروعیت این دولت از چشم مردم افتاده است، و امروز حتی اگر خود آقای موسوی هم بیاید و اعتراف کند که اشتباه کرده است، کمتر کسی حرف او را باور خواهد کند. این مردم می دانند که این دولت برای بقا دست به هر کاری می زند. این مردم دیده اند که چگونه دولت سعی در حذف مخالفان خود دارد. شهادت ندا خاطره ایست که از ذهن هیچ ایرانی پاک نخواهد شد. اینان می دانند. می دانند و باز شجاعانه ایستاده اند تا حق خود را پس بگیرند. و این حق است که چنین مردمی از رهبران خود بخواهند که اگر نه قدمی جلوتر بلکه لااقل در کنار اینان گام بر دارند. کاش آنروز که از مردم خواستید مشروعیت این دولت فریبکار را نپذیرند، اندکی به آنچه می کنید فکر می کردید. کاش دوستدارن و طرفداران خود را در میانه راهی که شروع کرده اید تنها نمی گذاشتید. کاش اندکی شجاعت محسن روح الامینی یا محمد کامرانی در شما نیز بود. کاش اندکی حس ایستادگی ندا را داشتید.

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

احوال محمود عاشق و رحیم معشوق

ابراهیم نبوی هر چند شاعر نیست اما اگر اندکی پرهیز کند و چند صباحی لب به ترشی نزند بعیید نیست یک شاعر نیمچه نیمه از آب در بیاید. مطلب زیررا که به صورت نثر نگاشته شده از وبلاگ ایشان کش رفته ام.

به دنبال مطرح شدن معاونت اولی رحیم اسفندیار مشائی یار غار و گل بی خار دولت نهم که میراث دولت نهم را خورده و قرار است معاون اول دولت دهم شود، و معلوم شده که یک روابط غیرافلاطونی و شاید هم افلاطونی بین آن رئیس کودتا و این میراث خوار استعمار وجود دارد، یکی از آقایان رابطه بین این دو نفر را به رابطه شمس و مولوی تشبیه کرد. ما هم یکی از اشعار مولوی را تغییرات دادیم، خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.

یـار مـرا، غار مـرا، یاور بیکار مـرا

یار تویی، غار تویی، خواجه!(1) نگهدار مرا

آخ تـویی، اوخ تـویی، سارق صاندوخ(2) تویی

صاحب هر بوق توئی، محرم اسـرار(3) مرا

هاله منم، واله منم، رئیس هشت ساله منم

صاحب میراث تویی، افسر و سردار مرا

بهره تویی، سود تـویی، دولت محمود تویی

رابط استاد تویی، وصل به دیدار(4) مرا

ناز تویی، باز تویی، صاحب هر گاز(5) تویی

صاحب باتوم منم، چاقوی(6) بسیار مرا

یاور کودتا توئی، رهروی مقتدا تویی

زور بزن زور بزن، سخت بکن کار( 7) مرا

قطره تویی، پماد تویی، قرص تویی، ضماد تویی

جام بده، زهـر بده، بیش مـیـازار مرا

هم قر و اطوار توئی، هم سبب کار تویی

رقص کنی(8) رقص کنان، قر بده این بار مرا

بابای داماد منم، نوچه استاد منم

باد منم، بید منم، هیچ (9)مپندار مرا

هسته هر بسته منم، در چو توئی دسته منم

دسته به دست گیر و برو، بیش بمفشار مرا

حجرهء بازار منم، منشاء آزار منم

برجی و پاساژ توئی، راه دِه ای یـار مـــرا

باد تویی، رایحه ای، روح توئی

چون گل خرزهره تویی، خدمت بسیار مرا

دوغ منم ماست تویی، طرح هولوکاست(10) تویی

دوست شدی با تل آویو(11)، این همه اسرار مرا

روز تویی، سوز تویی، قوز بالا قوز تویی

آب منم، کوزه منم( 12)، آب ده این یار مرا

دانـه تـویی، دام تـویی، گوهر دردانه تویی

پخـتـه تـویی، خـام تویی، سوخته(13) مگـذار مرا

یک تـن اگـر کـم شودی، توی دلــم غم(14) شودی

فعلا وایستا تو کنار، بازی و بازار مرا

ماه تویی، چاه تویی، آه تویی، کاه تویی

هر چیز با آه(15) تویی، ول بکن این بار مرا

زیر نویس ها:

1) خواجه نگهدار مرا: آقا مواظب باش من رئیس جمهور بشم، بعدا از خجالت تون در می آم.

2) صاندوخ: (جمع- صنادیخ)، نوعی تلفظ خودمانی صندوق های گمشده آرای مردم که چهار مورد آن در یک کتابخانه در شیراز، تعدادی در ستاد نیروی دریایی، و تعدادی در زیر زمین موزه هنرهای معاصر کشف شده است.

3) محرم اسرار: کسی که آدم حرف هایش را به او می زند تا او بعدا آن حرف ها را به مصباح یزدی بزند و الخ.

4) وصل به دیدار: کسی که وقت ملاقات را از آن یکی آقا می گیرد، جور کننده دیدار با انواع مولانا، هوشنگ خان، پیروز خان و سایر خوانین.

5) صاحب هر گاز: در اینجا صاحب گاز دو معنی دارد، یکی محسنی اژه ای است که صاحب گاز اول شناخته شده و دوم هر کس که گاز اشک آور داشته و به مخالفان دولت بزند.

6) چاقو: یک چیز دراز که با آن کودتا می کنند، ولی پس از تشریح جسد، معلوم می شود گلوله خورده است.

7) سخت بکن کار مرا: منظور این است که موقعیت مرا سخت و محکم کن و صبر کن بعدا تو را بیاورم.

8) رقص کنی رقص کنان: اشاره به مراسم استانبول که تا آخرش نشسته بود و انگار هاله نور دیده چشم از خانومه برنمی داشت و حتی پلک هم نمی زد.

9) هیچ مپندار مرا: شاعر دچار واقع گرایی مفرط شده است.

10) طرح هولوکاست: یک طرح که توسط محمد علی رامین و چند مجنون دیگر مطرح شد و باعث شد تعدادی لیلی آواره شوند.

11) تل آویو: مردم کشوری به اسم اسرائیل که شنبه باید جابجا شوند و بروند آلاسکا ولی یکشنبه مردمان خوبی هستند و دوستشان داریم.

12) آب منم، کوزه منم: اشاره به اینکه بذار در کوزه آب شو بخور.

13) سوخته مگذار مرا: با توجه به مسائل پس از انتخابات و شعارهای مردم در پشت بام ها و این جور چیزها محل دقیق سوختگی مشخص نیست. شاید قلبش باشد، ولی اگر قلبی وجود نداشت، احتمالا جای دیگر مطمئنا وجود دارد.

14) توی دلم غم شودی: یعنی ناراحت می شوم و می روم کاراکاس یا جمکران یا هر جایی که عکسم را بگیرند.