۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

سگها و گرگها

از نظر انسانها سگها حیوانات مفید و باوفایی هستند. اما از نظر گرگها سگها گرگهایی هستند که تن به بردگی داده اند تا در آسایش و رفاه زندگی کنند.

--چگورا

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

از کنارش که گذشتم اخمهایش را در هم کشید. معمولا در چنین شرایطی تن می دهم به بیخیالی. لبخندی میزنم و میگذرم. گاهی زیر لب زمزمه می کنم:
با مدعی مگویید از اسرار هستی
تا بی خبر بمیرد در جهل خود پرستی

ولی امروز روز خوبی بود. از اون روزهایی که خوشحالی و دوست داری همه خوشحال باشند. می دیدم که زیر چشمی دارد مرا می پاید و سراپای وجودش فریاد میکشد که بپرس چرا اخم کرده ام. برگشتم. صدایش کردم: هی فلانی. با یک حالت انزجار برگشت. گویی میخواهم سائلی کنم. روز خوبی بود و نادیده گرفتم. نمی دانم. شاید دوباره از آن حسها داشتم که باید بچه ها را بزرگ کرد، که همه گوهر خوبی دارند. اینکه چون تو با بد، بد کنی، پس فرق چیست.

پرسیدم مشکلی پیش آمده؟ خندید و از خنده اش گویی تمام غم عالم بیرون جهید. گفت سراپا مشکل پیش آمده است، همیشه و همه جا. از آن جملات کلیشه ای همیشگی. بی معنا و مفهوم. لبخند زدم. گفتم مشکل همیشه بوده و هست ولی تو به جای اخم کردن به دنبال چاره باش. یک پاسخ تکراری برای یک جمله کلیشه ای. بی معنا و مفهوم. جوابم خیلی به مذاقش خوش نیامد. اخمهایش را بیشتر در هم کشید گویی که ابروانش را به هم گره زده باشی. تن دادم به بیخیالی. خدافظی کردم و زیر لب می خواندم:

درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ، انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به ‌کار آورد
همان میوهٔ تلخ بار آورد

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

زندگی چیست؟

زندگی،
رقص تکه ابر سفید است در آهنگ باد

زندگی،
پرنده ایست پرگشوده در مهمانی مهتاب
پروازکنان تا بی کران

زندگی،
آب تنی جوجه اردکهاست در روز گرم تابستان
سر فروبرده به آب،
بی توجه به گذر سال و ماه

زندگی،
پایکوبی کرم است در بارش باران
بی آنکه بداند خوراک جوجه اردکها خواهد شد

زندگی،
دل لرزان شبنمیست
پیچیده در گلبرگهای گل لاله
از ترس نور

زندگی،
نگاه منتظر عاشق است
دوخته شده در افق

زندگی،
چشمهای توست
که جهانی را در بر میگیرد
و دستهایت
که گرما بخش دلها میشود
و سکوت من است
که در درونم فریاد می کشد

http://www.youtube.com/watch?v=YkhuZIfyOJU

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

از وقتی رفتی رابطه من با خدا شکرآب شده، ماندنت تنها شرط ما بود!!!

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم















یار و همــــــــــسر نـگرفــــــــتم که گرو بود سرم
تو شـــــدی مــــادر و مـــن با همه پیری پسرم
تو جـــگر گوشه هـــــم از شـــــیر بریدی و هنوز
مــن بیچاره همان عـاشق خونـــــین جــــــگرم
خــون دل میخورم و چـشم نظـــــر بازم جــــام
جرمم این است که صاحبـدل و صــــــاحبــنظرم
مــــن که با عشـــق نراندم به جوانی هوسی
هـــوس عشق و جـوانی است به پیرانه سرم

پدرت گــوهر خود تا به زر و سیم فــــــــــروخت
پـــــدر عشـــــق بســــوزد که در آمــــــد پــدرم
عشـق و آزادگـــــی و حـسن و جـوانی و هــنر
عجـــبا هیــچ نــــــیرزید که بی ســـــیم و زرم
هنــــــرم کاش گـــــــــــره بند زر و سیـــمم بود
که به بازار تـو کـــــــاری نگـــــــشود از هــــنرم
سیـــــزده را همه عــــــــــالم بدر امروز از شهر
مــــــن خود آن ســــیزدهم کز همه عالم بدرم

تـــا به دیـــــــوار و درش تـــــازه کـنم عــهد قدیم
گاهـــی از کوچه ی معــــشوقه ی خود میگذرم
تو از آن دگـــــری رو کــــــــــه مــــرا یاد تو بـــس
خود تو دانــــــی که مـن از کــــان جهانی دگرم
از شــکار دگــران چشـــــم و دلـــی دارم سـیر
شـــیرم و جــــوی شـــــــغالان نبـــود آبخـــورم
خون دل مـوج زند در جـــــــــــــگرم چون یاقــوت
شـــــــهریارا چــه کنــــم لـــــــــعلم و والا گـــهرم

-- شـــــــهریار