۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

The Social Network


دیوید فینچر[1] را می توان یکی از کارگردانهای برتر زمان حال دانست. اثرهایی چون se7en و Fight Club در جرعه فیلمهایی ماندگار در تاریخ سینما قرار می گیرند.

هر چند چند کار اخیر فینچر و به خصوص Benjamin با انتقادهای شدیدی رو به رو بوده است، اما فیلم اخیر او نشان داد که این کارگردان 48 ساله همچنان حرفی برای گفتن در صنعت سینما دارد.

فیلم The Social Network که حدود 10 روز است به اکران درآمده است داستان چگونگی آغاز و فراگیر شدن فیسبوک را، به عنوان موفق ترین شبکه اجتماعی اینترنتی، به روی پرده سینما می برد.

زیبایی فیلم در این است که بدون هیچ قضاوتی تنها سعی می کند روابط آدمها را در میانه یک تجارت نشان دهد. فیلم شخصیت مارک زوکربرگ [2]، خالق فیسبوک، را یک شخصیت دوگانه نشان می دهد. انسان خرخونی که ذاتا قصد اذیت و آزار کسی را ندارد ولی در عمل باعث رنجش و ناراحتی دیگران می شود و حتی نزدیکترین دوست خود را وا می دارد تا علیه او تشکیل پرونده دهد [3].

نکته جالب دیگری که در فیلم پنهان است فلسفه نوآوری و خلاقیت است. نویسنده و کارگردان معتقدند ، یا لااقل از فیلم چنین بر می آید، که هر کجا ایده ای سر بیرون می آورد حاصل تنهایی و نداشتن رابطه (جنسی) است [4]. هر چند این اعتقاد خیلی به مزاق فروید و پیروانش خوش نمی آید.

در ابتدا فیلم می بینیم که ایده اولیه فیسبوک از اینجا ناشی می شود که دوست دختر مارک رابطه اش را با او به هم می زند و مارک برای خلاصی از فکر او سایتی را طراحی می کند که از دانشجویان هاروارد می خواهد به زیبایی دختران هم کلاسی خود رای دهند. این فکر انتقام جویانه چنان با استقبال رو به رو می شود که باعث اختلال در سیستم شبکه دانشگاه می گردد.

به هر حال فیلم جدید فینچر حاوی نکات ظریف زیادیست. نکاتی که نشان می دهد چگونه یک تجارت میلیاردی مثل فیسبوک شکل می گیرد و خالقانش چه هزینه هایی را تحمل می کنند. و به قول روزنامه نیویورک تایمز فیلم تجارتی را نشان می دهد که موسس میلیاردی آن 500 میلیون استفاده کننده دارد ولی در زندگی واقعی کسی به او نگاه هم نمی کند [5].

[1] David Fincher
[2] Mark Zuckerberg

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

روزگار تاریک

















زان روز تیره و تار خواهم بنالم امشب
بر عشق رفته بر باد خواهم ببارم امشب

ساقی بیا که جامت محرم شود شبم را
با یک بغل پیاله خواهم بخوابم امشب

با یک نگاه دلدار دل از کفم برون شد
از چشمها و دلها خواهم بخوانم امشب

هم دین و هم دلم را دادم به چین زلفش
از کرده ام پشیمان، مست و خرابم امشب

از چاه سرد چشمش بر آسمان گریزم
از این مکان تاریک پا در فرارم امشب

با خنجر خیانت خورشید آرزو مرد
خورشید دیگری را خواهم بسازم امشب

حامد از چه گویی کز وصف خارج آید
از گنگی زبانم خواهم بنالم امشب

یا رب به اشک چشمم، از من بلا بگردان
با یک دل شکسته غرق نیازم امشب

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

تکنواوژی و آدمها

مطالب زیادی در باب مضرات و آفتهایی که تکنولوژی و عصر مدرن برای آدمیان به ارمغان آورده نگاشته شده است. از گرم شدن کره زمین بگیر تا افسردگی و انزوا. حتی جایی خواندم که یک تحقیق در انگلستان 25% طلاقهای این کشور را ناشی از فیسبوک دانسته است.

اما با وجود تمامی اینها برای من تکنولوژی و بالاخص اینترنت یک برکت است. برکتی که باعث نزدیکی من به دوستانم می شود. آنانی که هزاران کیلومتر از آنها دورم و سالهاست آنها را ندیده ام. و گاها از حالشان کاملا بی اطلاع هستم.

برای مثال چند روز پیش یکی از دوستانم که به قول خودش چیزی حدود 11 سال از آخرین دیدار ما می گذرد مرا روی وب پیدا کرد. قلم عاجز است که بگوید چقدر از دیدن پیغامش خوشحال شدم. ( توی پرانتز باید بگم که این مسرت از باب پیدا کردن یک دوست قدیمی نشان بر آن دارد که هنوز آن خون دوست محوری شرقی در رگهایم جریان دارد. و البته هر روز بیم آن می رود که با زندگی در غرب آنرا از دست بدهم)

آری به میمنت عصر جدید می توانی همچنان با کسانی که روزگاری بخشی از دنیایت بوده اند در تماس باشی. می توانی دنیای گذشته حال و آینده ات را به هم پیوند بزنی. با دوستان خود هر کجا که باشی و باشند گپ بزنی و از حال هم خبر دار شوید.

فکرش را بکن. امروز به راحتی می توانی با یک نفر در هر کجای دنیا به را حتی حرف بزنید و تصویر هم را مشاهده کنی. چنین کاری قرنها جزوی از رویاهای بشر بوده است. نمی خواهم حرفهای بو دار بزنم ولی شاید داستانهایی که در باب طی طریق آدمهای روحانی می شنویم زاده همین رویاست. رویایی که امروز به واقعیت بدل گشته است. و برای آن لازم نیست مرد روحانی باشی. لازم است تنها یک دوربین و یک کامپیوتر داشته باشی!

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

تبعید

یادش بخیر. شبهای گرم تابستان. بعد از خوردن شام تفریحمان این بود که روبروی تلویزیون بنشینیم و سریالهای آبکیش را نگاه کنیم. و یادم هست در یکی از این سریالها - که به نظرم مربوط به دوره رضا خان می بود - حکومت یکی از مخالفانش را به تبعید محکوم می کرد. و من در آن حال و هوای بچگی با خودم فکر می کردم عجب مجازات سهل و راحتی. رفتن به یک شهر دیگر و زندگی در آن.

و امروز بیست و اندی می گذرد و من با تمام وجود سختی مجازات تبعید را حس می کنم. وقتی سالها در مکانی زندگی می کنی گویی که چون درختان در آن ریشه می دوانی. و هر روز این ریشه در آن خاک عمیق و عمیق تر می شود. دوستانت، دشمنانت آدمهایی که دوستشان داری و نمی دانند و آنانی که دوستت دارند و نمی دانی، همه و همه آنجایند. در کنار تو، با تو.

و افسوس و صد افسوس که اینرا نمی دانی. تا آنگاه که محکوم می شوی به تبعید. ریشه هایت را می برند و در خاکی می کارند که نه رطوبتش به مزاقت خوش می آید و نه هوایش برایت مساعد است. همه چیز را باید از ابتدا شروع کنی. از صفر. دوست، دشمن، عشق، تنفر همه و همه. چون بچه تازه متولد شده هیچ در کوله نداری و البته در میانه عمر خویش به سر می بری.
زندگی دز خارج از کشور نیز نوعی تبعید است. تبعیدی که شخص به اختیار خویش بر می گزیند. متهمی که با انتخاب خویش به پای مجازات می رود. انتخابی که هیچ ایده ای از عاقبش ندارد.

اینجا همه با تو بیگانه اند. هیچ کس حال کسی را از روی محبت نمی پرسد. نگاه هیچ کس اینجا به آسمان نیست. همه سر در گریبان برده اند. هوا اینجا همیشه زمستانی است. ناجوانمردانه سرد.

--
و البته اینرا باید بگویم که برای افرادی مثل من که کار مهندسی می کنند این چیزها هرچند ممکن است اندکی افسردگی بیاورد اما مسیر زندگی را عوض نمی کند. یک ماشین همه جا و در هر شرایطی کار می کند هر چند ممکن است بازدهیش کمی دچار نوسان شود.
ولی برای آنان که اهل دلند و هنری دارند، اینجا قربانگاه است. ذوقت را ضبح می کنند. و وقتی چشم باز می کنی می بینی که خوراک لاشخورها شدهای. به قول یکی از دوستانم اینجا کسی قدر هنر را نمی داند.

آه که چقدر دلم برای خوانندگان گمنام زیر پل خواجو تنگ شده است.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

دنیای بزرگسالی

یادم هست که وقتی بچه بودم یکی از بزرگترین آرزوهام بزرگ شدن بود. دوست داشتم آدم بزرگ شوم. دوست داشتم از دنیای کودکی با تمام محدودیتهایش پر بکشم به دنیای بزرگسالی. دنیایی که برای من زمینه ای بود برای پایان دادن به محدودیتهای، دردها و ناتوانیهای کودکی.

و افسوس که نمی دانستم که در دنیای آدم بزرگها این دردها، محدودیتها و ناتوانیها صدها برابر می شود. نمی دانستم که در دنیای کودکی با تمام نقصانهاو ضعفهایش سلاحی دارم که قدرتمندتر از تمامی سلاحهای روی زمین. خیال پردازی، خیال برای فردایی بهتر، خیال برای به دست گرفتن آینده، خیال برای سفر در کهکشانها.

و افسوس امروز این پرنده خیالم آرام آرام از خانه دلم رخت بر می بندد. واقع گرا شده ام. می دانم که برای سفر در کهکشانها میلیارها دلار هزینه لازم است. می دانم که برای رسیدن به هر چیز سالها صبر و زحمت لازم است. دیگر نمی توانم ساعتها به سخنرانیم برای برقراری صلح در جهان فکر کنم. چرا که می دانم بی فایده است.

آری در دنیای بزرگسالان همه چیز واقعی است. فرشته آرزوها وجود ندارد. در عوض هر علتی را معلولیست. قصر شکلاتی جایش را به چهار دیواری داده است که به آن خانه می گویند و از سنگ و گل ساخته شده است.

چقد خشن و زشت است دنیای آدم بزرگها!!!

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

خدا و فیزیک

خدا و فیزیک! شاید به جرات بتوان گفت که این دو کلمه اساس جدال برانگیزترین مباحث در تاریخ بشر باشند. آیا به قول دوستان مادیگرا با هر کشف فیزیکی خدا یک قدم از عریضه حکومتش بر جهان به عقب رانده می شود؟ و یا به قول محققان خداپرست خدا همیشه به عنوان خالق و آفریننده جهان و قوانین حاکم بر آن باقی خواهد ماند؟
پروفسور استیون هاوکینگ که نابغه فیزیک قرن 21 محسوب می شود، حدود 10 سال پیش اعلام کرده بود شاید که خدا بهترین توجیه برای چگونگی آغاز آفرینش باشد; حال آنکه اخیرا این استاد فیزیک که از ناتوانایی شدید جسمی برخوردار است مطالبی گفته است که خیلی به مزاق خداپرستان عالم خوش نمی آید. او به نوعی پا بر روی حرفهای قدیمی خود گذاشته و اعلام می دارد که در تئوری جدید چگونگی آغاز جهان هیچ نیازی به وجود خدا نیست!
به هر صورت، همانطور که گفتم، این قصه سر دراز دارد و در یک وبلاگ، مقاله و یا حتی یک کتاب نمی گنجد. چه بسا کتابها که در این زمینه نگارش شده و خواهد شد. بنابراین من قصد باز کردن این مبحث دیرینه را ندارم. قصد این است که در اینجا دو مصاحبه متناقض پروفسور هاوکینگ در رابطه با نقش خدا در آفرینش را به همراه یک میزگرد تلویزیونی در این رابطه را به اشتراک بگذارم. تحقیق بیشتر و قضاوت نهایی در این زمینه بر عهده خوانندگان است.

هاوکینگ از عدم وجود خدا می گوید



هاوکینگ از امکان وجود خدا می گوید


میزگردی در رابطه با گفته اخیر هاوکینگ

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

من و مرتضی عبدللهی

امروز یکی از دوستان تو فیسبوک شعری رو به اشتراک گذاشت از مرتضی عبدللهی. تو پرانتز باید بگم که اگر شعر رو گوگل کنید، هزاران سایت و وبلاگ رو خواهید دید که حاوی این شعرند ولی به ندرت اسم شاعر رو ذکر کردند. من این کار رو اصلا اخلاقی نمی دونم و به نظرم ارجاع به نام شاعر حداقل احترامیست که می توان به او نهاد.
به هر صورت من یه جوابیه خیلی مختصر برای شعر آقای عبدللهی سرودم که دوست دارم در اینجا به اشتراک بزارم و امیدوارم که خوشتون بیاد.


این شعر از مرتضی عبدللهی:
یک شبی مجنون نمازش را شکست / بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود / فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او / پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای / بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای / وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی / دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن / من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم / این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم / در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی/ من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم / صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد / گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت / غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی / دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی / در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود / درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم / صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
 ------------------------------------------------
و اینم جواب من:
گفت مجنون با صراحت کی خدا / خنده آرد مرده را این ادعا
عشق لیلی را تو بر جانم زدی / بی گنه بر آتشِ آبم زدی
کاشتی این درد را در سینه ام / غسلها کردم به آب دیده ام
نذرها کردم بخوانی فال من / از سکوتت گشت حیران حال من
کرده ای آواره صحرا مرا / گشته ام خوار و خفیف اما چرا؟
حال گویی که چرا کافر شدم / بر وجودت گاه بی باور شدم
تو خدایی و منم خاک درت / لیک بنگر اندکی بر کرده ات
سهلتر آن بود، یا رب، از الست / عشق تو بر سینه ی من می نشست
من نخواهم شاه بودن با عذاب / من نبینم آب را اندر سراب